حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
113
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
باغچه . شاه بيرون آمد . اول دلجوئى از امين الدوله كرد ، بعد به من گفت ، از بنادر و حالت محمد حسن خان چه خبر دارى ؟ قدرى صحبت آنجاها را كرد و سوار شد . تا مراجعت بوديم . من نمىدانستم كه منظور از احضار چه چيز است و امين السلطان هم اظهار بىعلمى مىكرد ؛ حتى تا هذه الساعه هم مىگويد من مسبوق نبودم . ولى بعد معلوم شد كه خبر بىنظمى و اغتشاش خمسه رسيده است و از حركتى كه ناصر قلى خان عميد الملك در زرينآباد نسبت به اسد خان و فتح الله خان پسرهاى رضا قلى خان زرينآبادى كرده بود ، وزير مختار آلمان خيلى ملامت كرده بود . شاه به امين السلطان گفته بود ، چه بايد كرد ؟ يك نفر آدم كافى لازم است ، ولى بايد كسى باشد كه تو هم شاهسون افشار و دويرن را به او بسپارى و اين دو طايفه از ادارهء تو خارج نشود . امين السلطان هم چون در اصلاح ميان من و امين الملك مأيوس بود ، فرصتى غنيمت شمرده و عرض كرده بود ، اگر راضى بشود ، سعد الملك خوبست . ولى به چندين جهت راضى نخواهد شد ؛ يكى آنكه در عمل اصفهان خيلى صدمه خورده و مخصوصا از دفتر و حساب وحشت حاصل كرده و به همين ملاحظه در بنادر نماند و آمد ، و ديگر آنكه شايد ميل به يكى از دو كار سابق خود دارد و من اگر اقدام كنم ، بايد چشم از برادرى امين الملك بپوشم و خلاف رضا و وصيت مرحوم پدرم است و ميان خانوادهء ما نفاق مىافتد . با اين حالت ، من نمىتوانم اظهار اين مطلب را بكنم . بارى دو روز در جاجرود بوديم . هرروز شاه مىخواست ، مىرفتيم و يك مطلب خارجى از حالت فارس و اصفهان و يزد و خراسان تحقيقات مىكرد . تا شبى كه فرداى آن بناى كوچ بود ، در جلوى منزل امين السلطان گردش مىكرد ؛ به امين السلطان فرمود ، فردا در قصر ياقوت كه سرخه حصار باشد ، در عمارت جديد آش دوغ مىخوريم ، سعد الملك را هم براى خوردن آش دوغ آنجا بياور . بعد از رفتن شاه ، امين السلطان گفت ، معلوم شد احضار تو براى خوردن آش دوغ بوده است . صبح برف مىباريد . در كالسكه با امين السلطان نشستيم ، رفتيم به قصر ياقوت . حاجى ابو الحسن صنيع الملك اصفهانى كه معمارباشى بود آنجا را ساخته بود و عمارت آن وقت منحصر به كلاه فرنگى بود و پارهاى نازككاريهاى او هم تمام نشده بود . در مرتبهء تحتانى ، امين السلطان منزل كرد ؛ فوقانى ، شاه تشريف برد . از كارخانهء شاهى براى ما آش دوغى آوردند . ناهار از خود امين السلطان و كارخانهء شاهى صرف شد . برف هم موقوف شد . بعد از ناهار ، امين السلطان مرخص شد از جلو برود . باز در كالسكه نشستيم . تا شهر ابدا به من اظهارى نكرد . در منزل پياده شد و من با كالسكه به منزل رفتم . آن شب گذشت . فردا هم خبرى نبود . چون در آن اوقات همراهان امين السلطان از طلوع صبح در ميان باغ گلستان و اطراف اتاق شاه حق داشتند توقف نمايند ، مثل ساير عملهء خلوت ، روز دوم طرف عصر شاه آقاى مستوفى الممالك و قوام الدوله و امين السلطان را در اتاق موزه احضار كرد . بعد از دو ساعت خودش تشريف برد اندرون . من در باغ و در محلى كه حالا قصر ابيض شده است ، نشسته بودم ؛ فراش خلوت آمد كه بروم اتاق موزه . وقتى كه آنجا رفتم ، ديدم آقا و قوام الدوله و امين السلطان نشستهاند .